X
تبلیغات
رایتل


بسم الله الرحمن الرحیم
نسبت منطقی اسلام و مدرنیسم :
اسلام کامل‎ترین، غنی‎ترین و آخرین دین حقی است که در عرصه‎ی حیات بشری ظهور کرده، و معتقد است که می‎تواند در تمام حوزه‎های گوناگون اجتماعی، سیاسی. نظامی، فرهنگی، اعتقادی و اخلاقی، انتظار بشر از دین را برآورده سازد. بی‎گمان کاستی‎ها، نقص‎ها و کمبودهای جوامع مسلمانان، ناشی از عدم جامع‎نگری دین نیست، بلکه ریشه در تقصیر و قصور و ضعف اعتقاد و عمل متدینان دارد، و مدرنیسم یا مدرنیته به عنوان یکی از رویکردهای دنیای کنونی، که از جهان غرب نفوذ کرده، مطرح است. حال با توجه به این دو مقوله (اسلام و مدرنیسم)، نسبت منطقی میان این دو چیست؟
 آیا تباین کلی و تعارض دارند؟ مدرنیسم چه پی‎آمدهایی دارد؟ قبل از پاسخ به این سئوال، لازم است تعریفی از مدرنیسم و مدرنیته ارائه دهیم.
مدرنیسم به بیان ساده، به معنای تجددگرایی و نوگرایی است؛ به عبارت دیگر مدرنیته عبارت است از نوعی حالت، کیفیت، ویژگی، تجربه و دوره‎ی مدرن. «ایده‎ی مدرنیته بیانگر تازگی، بداعت و نو بودن زمان حال، به عنوان گسست یا انقطاع از گذشته، و ورود به آینده‎ای ـ سریعاً ـ در حال ظهور، و در عین حال نامطمئن و پایدار است. مدرنیته در معنای کلی و گسترده‎‎اش با فکر یا ایده‎ی نوآوری، ابداع و ابتکار، تازگی، خلاقیت، پیشگامی، ترقی، توسعه، رشد، تکامل، سلیقه و مد همراه و هم آواست؛ لذا از این باب در نقطه‎ی مقابل گذشته‎گرایی، کهنه‎پرستی، رکود‎، عقب افتادگی، قدیمی بودن، عدم توسعه، بی‎ذوقی، بی‎سلیقگی و سنت قرار دارد».
با توجه به این که مدرنیسم نیز مانند بسیاری از پدیده‎های دیگر، از آثار بشری است؛ لذا نخست در معرفت و تفکر و اندیشه، این رویکرد تجددگرایی خودنمایی می‎کند؛ یعنی انسان مدرن، ابتدا به نوسازی فکر و اندیشه می‎پردازد؛ و می‎خواهد تجدد را جایگزین افکار کهنه‎ی خود کند؛ و به دنبال آن مدرنیسم فراتر از فکر، یعنی تجدد گرایی در تمام ابعاد زندگی، نقش ایفا می‎کند. این جا است که اختراعات و اکتشافات و تمدن جدید بشری به معنای نوگرایی تحقق پیدا می‎کند. ما امروز در جهانی زندگی می‎کنیم که لحظه به لحظه، آثار مدرنیسم، مانند ظهور تکنولوژی جدید، وسایل ارتباط جمعی، رایانه، اینترنت، و ساز و کارهای نظامی، افزایش می‎یابد. بی‎شک مدرنیسم فاقد جنبه‎های مثبت نیست، چرا که انسان هر اندازه بتواند از اختراعات، اکتشافات و نوآوری‎های بشری در جهت تأمین آسایش و آرامش خویش بهره گیرد، سود بیش‎تری نصیب او خواهد شد و سریع‎تر به اهدافش می‎رسد؛ لکن این یک روی سکه است، ولی روی دیگر سکه، یعنی    سویه ی منفی مدرنیته را باید دید ، چون بحران آن قدر عمیق  و جهانی است که عقب افتاده و پیش رفته ، یکسان با آن روبه رو می‎شوند.»
یکی از آثار عصر روشنگری، طرد و ردّ دین می‎باشد، ولی تجددگرایان نسبت به دین رویکرد عصر روشنگری دارند.
 در نظام سکولاریستی، میان دین و حیات اجتماعی جدایی افکنده می‎شود؛ بدین معنی که دین تأثیری در حیات سیاسی ـ اجتماعی انسان نخواهد داشت و به یک مسئله و باور شخصی و خصوصی تبدیل می‎شود... از دیدگاه تجدد گرایان، بنیادگری و بنیادگرایان، افرادی منطق ستیز و فردگریزند که در مقابل نوسازی و نوگرایی مدرنیته جبهه می‎گیرند.»
پس ملاحظه می‎شود که طوفان سهمگین مدرنیسم، چگونه ارزش‎ها را در هم کوبیده و نابود می‎سازد، و پیام جدایی دین ازحیات اجتماعی و سیاسی بشر را شعار خود قرار می‎دهد؛
لذا مدرنیسم نیز به طور مطلق، یک نسخه‎ی پیچیده شده‎ی قابل اعتماد نیست؛ زیرا با نگاه به آنچه که در جهان مدرن می‎گذرد، در می‎یابیم که یکی از آثار مخرب مدرنیسم این است که صاحبان تکنولوژی و سلاح‎های پیش‎رفته‎ی هسته‎ای تهدید جدی برای جهان بشریت بوده و گیتی را به انباری از باروت آماده‎ی انفجار تبدیل کرده‎اند. «نه تنها تهدید رویارویی هسته‎ای، بلکه واقعیت کشمکش‎های نظامی، بخش بنیادی «روی یتره» مدرنیته را در سده کنونی می‎سازد... جهانی که امروزه در آن زندگی می‎کنیم جهان دلهره‎آور و خطرناکی است. این قضیه محققان را واداشته تا در مورد این فرض، که پیدایش مدرنیته به شکل‎گیری سازمان اجتماعی شادمانه و ایمن‎تری خواهد انجامید، تجدید نظر کنند.»
استاد شهید مطهری می‎گوید: «تمدن برای انسان ابزار می‎سازد...؛ اما آدم‎ها چطور، چه چیز می‎تواند آدم‎ها را عوض کند، یا به آنها هدف مقدس و عالی بدهد، چه چیزی می‎تواند ارزش‎های بشری را عوض کند؛ کاری کند که همدردی و صاحبدلی به حدّی ارزش یابد که از صمیم قلب بگوید:
دنیا نیرزد آنکه پریشان کنی دلی            زنهار بد مکن که نکرده است عاقلی
 انسانیت مساوی با دین و ایمان است و اگر دین و ایمانی نباشد، انسانیّتی نیست.» حال، با استفاده از سخنان گهربار جناب حجت الاسلام و المسلمین ربانی گلپایگانی، بحث روشن‎تر و علمی‎تر گردیده و بهره کامل خواهیم برد. ان شاءالله.
تعریف مدرنیسم :
نخستین جنبه یا تعریف مدرنیسم ناشی از نهضتی زیبا شناسانه است که متوسعا‌ً نام و نشان «مدرنیسم» را بر خود دارد. این نهضت تقریباً با ایده های غربی قرن بیستمی پیرامون هنر مقارن است. ( هرچند به خوبی در سده نوزدهم می توان آثار و نشانه های آن را در صور موجود[ نیز] یافت.) مدرنیسم، همان طور که احتمالاً می دانید، نهضتی است درهنرهای دیداری، موسیقی، ادبیات و درام که استانداردهای دوران ویکتوریایی را مبنی بر این که هنر و آثار هنری چگونه باید پدید آمده، مصرف شوند و حاوی چه معنایی باشند، نفی می کند.
 در دوره « مدرنیسم والا» در حدود سالهای 1910 تا 1930شاخص های عمده ادبیات مدرنیسم به گونه ای اساسی به باز تعریف آن چه که شعر و داستان می توانستند باشند یا به انجام برسانند، مدد رساندند. افراد شاخصی چون وولف، جویس، پوند، استونتس، پروست، مالارمه، کافکا و ریلکه بنیانگذاران مدرنیسم قرن بیستمی تلقی می شوند.

از منظر ادبی، ویژگیهای عمده مدرنیسم عبارتند از:
1-  تاکید برامپرسیونیسم و ذهنیت گرایی در نگارش. ( و نیز در هنرهای دیداری) تأکید بر چگونه دیدن ( یا درک کردن یا خواندن) به جای تأکید بیشتر بر روی چیستی موضوع مورد ادراک.  یک نمونه از این دست می تواند عبارت از نگارش حاصل از سیلان خودآگاهی باشد.
2- دوری گزیدن ازعینیّت آشکاری که به وسیله استخدام  راوی سوم شخص و دانای کلّ فراهم نموده، دیدگاه های روایی و موقعیت های صریح اخلاقی را تثبیت کرده است. داستانهای چند روایتی فالکنرنمونه هایی برای این جنبه از مدرنیسم محسوب می شوند.
3- محو کردن  خطوط تمایز میان انواع ادبی، چنان که شعر مستندتر به نظر می رسد (مانند تی. اس. الیوت یا...) و نثر شاعرانه تر جلوه می کند. (مثل آثار وولف و جویس)
4- تأکید بر صورت های متفرق، روایات ناپیوسته و کولاژهای اتفاقی که از مواد متفاوت فراهم آمده اند.
5- گرایش به سمت بازتاب پذیری (reflexivety)، یا خود- آگاهی، پیرامون ایجاد آثار هنری، به گونه ای که هر قطعه توجه به وضع خویش را به مثابه آفرینشی واحد اعلان کند همانطور که هر چیزی به روش خاصی تولید و مصرف می شود.
6- رد و انکار زیبایی شناسی پیچیده  و صورت گرا و توجه به طراحی های حد اقل گرایانه (مانند شعر ویلیام کارلوس ویلیامز) و مردود دانستن نظریه های زیبایی شناسانه و فرمالیستی و تمایل به آفرینش کشفی و خود به خودی.
7- نفی تمایز میان« والا» و« پست» یا فرهنگ عامه، هم در انتخاب موادی که در پدید آوردن هنر مورد استفاده قرار می گیرد و هم در اتخاذ روشهایی که به پدید آوردن، توزیع و مصرف هنر مربوط می شوند.
    بسیاری از آثار مدرنیستی می کوشند تا مدافع این اندیشه باشند که آثار هنری می توانند وحدت و انسجام معنایی را که در بیشتر مظاهر زندگی مدرن مغفول مانده، فراهم آورند. هنر می خواهد کاری را که دیگر نهادهای بشری از انجام آن عاجزند، به سامان برساند. پست مدرنیسم، برعکس، بر ایده تفرق، موقتی بودن و عدم انسجام دریغ نمی خورد بلکه در عوض بیشتر، از آن اظهار خرسندی و شادمانی هم می کند. جهان بی معنی است!؟! بگذارید وانمود کنیم که هنر می تواند معنایی برای آن تولید کند. لذا اجازه دهید دقیقا پوچی و بی معنایی خود را نشان دهد.
    طریقه دیگرِعطف توجه به رابطه میان مدرنیسم و پست مدرنیسم کمک می کند تا برخی از این تناقضات تفسیر و توجیه شوند. بر طبق نظر فردریک جیمسون، مدرنیسم و پست مدرنیسم هر دو صورت بندیهایی فرهنگی هستند که مراتبی از کاپیتالیسم را به هم پیوند می زنند. جیمسون سه مرحله ابتدایی کاپیتالیسم را که مستلزم اعمال فرهنگی خاصی ( شامل آن چه که درعرصه هنر و ادبیات تولید می شود) هستند، خلاصه می کند. نخستین مرتبه بازار سرمایه داری است که در طول قرن هجدهم تا اواخر قرن نوزدهم در اروپای غربی، انگلستان و ایالات متحده ( و تمامی قلمروهای تاثیر گذاری اینها) رخ داد. مرحله نخست به پیشرفتهای تکنولوژیک خاصی، یعنی ماشین بخار و به نوع به خصوصی از زیباشناسی، یعنی رئالیسم همبسته است. مرتبه دومی نیز در اواخر قرن نوزدهم تا میانه قرن بیستم (حدود سالهای جنگ جهانی دوم) اتفاق افتاد؛ این مرحله که مرحله انحصار کاپیتالیسم است با نیروی الکتریسته و موتورهای درون سوز و مدرنیسم پیوند خورده است. سومین مرتبه، یعنی مرحله ای که اکنون در آن به سر می بریم، عبارت از کاپیتالیسم چند ملیتی و مصرف کننده است ( با تاکید بر جایگزینی بازاریابی، فروش و کالاهای مصرفی، نه تولید آنها) و به فناوری هسته ای و الکترونیک وابستگی دارد و از حیث زیبایی شناسی به پست مدرنیسم. 
    همانند اوصافی که جیمسون تحت شرایط مربوط به شیوه های تولید و صور گوناگون فناوری از پست مدرنیسم به دست می دهد، دومین جنبه یا تعریف پست مدرنیسم بیش از ان که از ادبیات و تاریخ هنر استنباط شود، محصول تاریخ جامعه شناسی است. چنین رویکردی، پست مدرنیسم را به منزله نامی از یک صورت بندی کامل و یکدست اجتماعی و یا چون مجموعه ای از گرایش های تاریخی- اجتماعی تعریف می کند؛ دقیق تر آن که، این رویکرد بیشتر« پست مدرنیته» را در تقابل با«مدرنیته» قرار می دهد تا این که« پست مدرنیسم» را با «مدرنیسم».
     تفاوت در چیست؟ «مدرنیسم» به طور کلی به نهضت زیبا شناختی متوسع قرن بیستم ارجاع دارد؛ [در حالی که]«مدرنیته» به مجموعه ایده ها و اندیشه های فلسفی، سیاسی و اخلاقی ای باز         می گردد که اساس و چارچوبی را جهت جنبه زیباشناسی مدرنیسم فراهم می آورد. «مدرنیته» از «مدرنیسم» قدیمی تر و پرسابقه تر است؛ اصطلاح «مدرن» که نخستین بار در جامعه شناسی قرن نوزدهمی به تدریج بر سر زبان ها افتاد، برای تمییز میان دوره حاضر و دوران گذشته که به «عهد عتیق» موسوم گردیده بود، مطمح نظر قرار گرفت. پژوهشگران همیشه در باب این که دقیقا دوران مدرن از کی آغاز شده و چگونه میان آنچه مدرن است و آن چه مدرن نیست می توانند فرق بگذارند، به بحث پرداخته اند؛ به نظر می رسد که دوره مدرن خیلی زودتر از هر تاریخی که مورخان درباره آن در نظر بگیرند، شروع می شود. اما به طور کلی،  دوران« مدرن» به عصر روشنگری اروپا، یعنی زمانی که در حدود نیمه قرن هجدهم آغاز می شود، همبسته است. ( مورخانی دیگر رد عناصر اندیشه دوران  روشنگری را تا قبل از رنسانس  یا پیشترازآن دنبال کرده اند؛  لذا می توان تصور کرد که دوره روشنگری با قرن هجدهم آغاز می شود. من عموما تاریخ « مدرن» را فقط به این خاطر که رساله دکتری خود را دراستانفورد با عنوان « اندیشه و ادبیات مدرن» اخذ کردم و موضوع رساله مذکور نیز بیشتر بر روی آثار مکتوب بعد از سال 1750 متمرکز بود، مورَّخ به سال 1750می دانم. 
    اندیشه های بنیادین دوران روشنگری حدودا همان موضوعات اساسی اومانیسم است. مقاله جین فلاکس فهرست خوبی از این قبیل ایده ها و مسایل بنیادین را به دست می دهد. من میخواهم نکاتی چند را به فهرست او بیفزایم:
1-       خویشتنی قابل شناخت، منسجم واستوار وجود دارد. این خویشتن،آگاه، عقلانی، مستقل و کیهانی است- شرایط غیرفیزیکی یا تفاوت ها  اساسا بر چگونگی عمل خود تأثیر می گذارد.
2-       این خویشتن، خود و جهان را به واسطه برهان، عقلانیت، فرم صرفا عینی و آن چه که به عنوان برترین صورت از وظیفه روحی روانی مفروض گرفته شده، می شناسد.
3-       شیوه شناخت حاصل از همین خویشتن عینی عقلانی، عبارت از[روشی است که  در حوزه] علم جاری است، یعنی آن چیزی که می تواند حقایق کیهانی پیرامون عالم  را صرف نظر ازحالات شخصی فرد شناختگر فراهم آورد.
4-       دانش حاصل از علم، « حقیقت» است و به صفت ابدیت و جاودانگی موصوف.
5-       دانش- حقیقتِ حاصل از علم ( که از طریق خویشتن شناختگرِ عینی عقلانی کسب می شود،) همواره ما را به سمت کمال و پیشرفت رهنمون خواهد بود. نهادها و اعمال بشری به وسیله علم (برهان-عینیت) تحلیل و بررسی شده، صورت کمال می یابند.
6-       برهان، قضاوت نهایی در باره چیستی حقیقت است، سپس درباره چیستی درستی و آن چه که خیر خوانده می شود. یعنی چیستی فعل مشروع و اخلاقی آزادی شامل گردن نهادن به حکم قوانینی است که با دانش مکشوف از طریق برهان تطبیق و همنوایی دارند.
7-       حقیقت، در جهانی با حاکمیت برهان، همیشه با خیر و درستی  و زیبایی همسان خواهد بود؛ در آنجا میان آن چه حقیقت است و آن چه راستی است و جز آنها، ستیز و مخالفتی نیست.
8-       علم، بدین سان از منظر اجتماعی به منزله پارادایمی برای همه صورتهای سودمند دانایی قد بر می افرازد. علم عینی و بی طرف است؛ دانشمندان، آنانی که به واسطه استعدادهای عقلانی عاری از غرضشان معرفت علمی تولید می کنند، باید آزاد باشند تا بتوانند از قوانین عقل متابعت کنند و نباید تحت نأثیر وابستگی هایی چون پول و قدرت قرار گیرند.
9-       زبان یا به عبارتی شیوه بیانی هم که برای تولید ونشر دانش به کار می رود، باید عقلانی باشد. برای عقلانی بودن، زبان باید شفاف باشد؛ تنها باید وظیفه بیان جهان واقعی و محسوس را که ذهن عاقل آن را درک می کند، به دوش بکشد. در این جا باید میان موضوع ادراک و واژگانی که برای نام بردن از آن ها به کار می روند، میان دال و مدلول باید ارتباطی وثیق و عینی وجود داشته باشد.  
    در این مقام چند نکته مقدماتی اساسی پیرامون اومانیسم و مدرنیسم وجود دارد. این مسایل- چنان که احتمالا شما خواهید گفت- در خدمت تصدیق و تبیین همه نهادها و ساختارهای واقعا اجتماعی ما که شامل مردم سالاری، قانون، علم، اخلاق و زیبا شناسی می شوند، قرار دارند.
    مدرنیته اساسا حول محور نظم شکل می گیرد: در محدوده عقلانیت و عقلانی کردن، در راستای نظم آفرینی و به دور از هرج و مرج بودن. فرض بر این است که آفرینش، هرچه عقلانی تر باشد، به خلق هرچه منظم تر منجر می شود و یک جامعه هرقدر منظم تر باشد، بهتر به وظایف خود عمل خواهد کرد. ( و نیز کارکردی بسیار عقلانی تر خواهد داشت) زیرا مدرنیته برآن است که به دنبال سطوح و مراتبی همواره نظم افرین باشد، جوامع مدرن پیوسته علیه هرچه که برچسب « بی نظمی» -که ممکن است نظم را ازهم بپاشد-بر خود دارد به حال آماده باش به سر می برند. بنابراین جوامع مدرن مستمرا بر تناقض دوگانه میان «نظم» و «بی نظمی» تاکید دارند به گونه ای که آنها می توانند مدعی  تفوق «نظم» باشند. اما برای انجام این کار، آنها مجبورند ابزارهایی برای نشان دادن «بی نظمی» داشته باشند-  لذا جوامع مدرن دائما مجبور به آفریدن و ساختن «بی نظمی» هستند. در فرهنگ غرب این بی نظمی تبدیل به «آن چیز دیگر» و ضد خود می شود- چیزی که در ارتباط با دوگانه متناقض خود تعریف می شود. بنابر این هرچیزی غیر- سفید، غیر- مذکر، غیر- جنس مخالف، غیر- بهداشتی، غیر- عقلانی و امثال آن،  به بخشی از « بی نظمی» مبدل می شود و می باید از جامعه مدرنِ عقلانیِ نظم پیشه حذف و زدوده شود.
    روش هایی که جوامع مدرن به وسیله آنها به آفریدن مقوله های موسوم به « نظم» و « بی نظمی» مشغول اند، بالاجبار باید با کوششهایی جهت نیل به ثبات و دوام، به انجام برسند. فرانکویس لیوتار- نظریه پردازی که ساراپ آثارش را در مقاله ای تحت عنوان پست مدرنیسم به بررسی می نشیند- ثبات و دوام را با ایده تمامیت  یا سیستم تمامیت یافته برابر می نهد. ( در این جا در باب ایده تمامیت در نزد دریدا که آن را به عنوان کلیت یا کمال یک سیستم مطرح می کند به دیده تأمل بنگرید.)  لیوتار می گوید تمامیت، ثبات و نظم در جوامع مدرن به واسطه مفاهیم «روایات معظم» و « فرا روایات » حفظ می شوند، روایاتی که همان داستانهای موجود در یک فرهنگ اند که خود را در محدوده  آداب و رسوم  و اعتقادات موجود در خود بیان می دارد. یک کلان- روایت در فرهنگ آمریکایی ممکن است عبارت از این داستان باشد که دموکراسی مؤکدترین صورت عقلانی حکومت گری است و دموکراسی می تواند و می خواهد ما را به شادمانی بشر کیهانی رهنمون شود. بر طبق نظر لیوتار هرایدئولوژی و سیستم اعتقادی ای، کلان- روایتهای خاص خود را دارد. فی المثل، برای مارکسیسم کلان- روایت عبارت از این ایده است که سرمایه داری درخود فرو خواهد پاشید و جهان آرمانی سوسیالیست از دل آن بیرون خواهد آمد. احتمالا شما کلان- روایتها را به عنوان نوعی فرا- تئوری یا فرا- ایدئولوژی در نظر خواهید گرفت،در صورتی که کلان- روایت ایدئولوژی ایست که به  تبیین و توضیح یک ایدوئولوژی دیگر می پردازد؛ داستانی است که برای تبیین سیستم اعتقادی موجود گفته می شود.
    لیوتار می گوید که تمامی جنبه های جوامع مدرن، که علم را نیز به مثابه صورت مقدماتی معرفت شامل می شود، به این کلان- روایتها وابسته اند. از این رو پست مدرنیسم عبارت از نقد کلان- روایتها و وقوف بر این واقعیت است که چنین روایت هایی در خدمت لاپوشانی تناقضات و ناپایداری هایی هستند که در هر نهاد یا فعل اجتماعی طبیعی و ذاتی انها به شمار می آیند. به عبارت دیگر، هرگونه کوششی برای پدید آوردن نظم همواره مستلزم ایجاد مقداری « بی نظمی» همسنگ و برابر با آن است، بلکه فرا تر از این یک «فرا روایت» با تبیین این موضوع که« بی نظمی» بواقع عبارت از هرج و مرج و هرچیز بد است و« نظم» همان عقلانیت و خوب بودن هر چیز است، ساختار چنین اقلامی را فرو می پوشاند. پست مدرنیسم در عین حالی که کلان- روایتها را نفی می کند، توجه خود را به «ریز- روایتها»، یعنی داستان هایی که اعمال خُرد و رخدادهای محلی را بیش از مفاهیم جهانی و با مقیاسهایی بزرگتر بیان می دارد، معطوف می کند. « ریز- روایتهای» پست مدرن همیشه محلی، مشروط، تصادفی و زودگذرند در عین حال ادعای کلیت، حقیقت، مستدل بودن و ثبات و دوام را هم ندارند.
    جنبه ای دیگر از اندیشه  دوران روشنگری -  آخرین مورد از موارد نه گانه که پیشتر گفته شد- عبارت از این ایده است که زبان شفاف است و واژگان تنها به عنوان بازتاب دهندگان اشیا و افکار به کار گرفته می شوند و ورای این، وظیفه ای برای آن متصور نیست. جوامع مدرن متکی بر این فکر اند که همیشه نشانه ها(= دال) به مدلولات اشاره دارند و واقعیت نیز در حوزه مدلولات جای گرفته است. اما  در پست مدرنیسم، تنها نشانه ها و دالها حضور دارند. واقعیت ثابت و ابدی در حال کمون باقی می ماند و همراه آن ایده مدلولاتی که دال ها بدانها اشارت دارند نیز مخفی می ماند. بلکه افزون بر این، در جوامع پست مدرن تنها سطوح بدون عمق و دالهای بدون مدلول اند که وجود دارند.
    مطابق نظر جین بادریلارد، شیوه دیگر برای بیان این مساله آن است که در جامعه پست مدرن هیچ چیز اصیلی وجود ندارد هرچه هست گرته برداری یا چیزی است که به تعبیر وی «simulacra» یا شباهت تصنعی آن است. مثلا ممکن است در باب نقاشی و مجسمه سازی فکر کنید و بپرسید که در کجا یک اثر اصیل ( مثلا از ون گوگ) وجود دارد حالی که خود می دانید که احتمالا هزاران نسخه بدلی از آن موجود است، با این همه نسخه اصل یکی است و با ارزش بسیار بالا. ( خصوصا به لحاظ ارزش پولی) برعکس، در مورد لوحهای فشرده و نوارهای ضبط شده موسیقی، آن جا که هیچ چیز اصیلی وجود ندارد، هیچ نوار ضبط شده ای نیست که آن را روی دیوار نصب کرده یا بر روی طاقچه گذاشته باشند، بلکه میلیونها نسخه تکثیر شده وجود دارد که همگی مثل هم اند و تمامشان با قیمتی تقریباً یکسان به فروش می رسند. روایت دیگری از«simulacrum»  بادریلارد، بنابود که مفهومی از جنس واقعیت مجازی باشد، واقعیتی آفریده دست تقلید و شبیه سازی ، به خاطر این که هیچ چیز اصیلی وجود ندارد. این مسأله به ویژه در بازیها و شبیه سازیهای رایانه ای آشکار است.
    در نهایت، پست مدرنیسم به پرسشها و اعتراضات نهاد معرفت مرتبط می شود. در جوامع مدرن، معرفت با علم برابر گرفته شده، مغایر با روایت تلقی می گردید؛ علم عبارت از معرفت خوب بود و روایت امری بدوی، غیر عقلانی و بد ( بعدها وابسته به زنان، کودکان، مجانین و مردمان بدوی) دانسته می شد. به هر تقدیر، معرفت فی نفسه خوب بود؛ فرد از طریق  تعلیم و تعلم برای آن که به طور اعم مطلع و باسواد باشد و شخص تحصیل کرده ای بشود، از معرفت بهره مند می گردید. این مرتبه، آرمان و ایده آل مورد نظر در تعلیم  هنرهای لیبرالی به حساب می آید. اما در یک جامعه پست مدرن  معرفت تبدیل به امری کارکردی می شود- شما چیزهایی را می آموزید بدون آن که آنهارا بشناسید، فقط از معرفت استفاده می کنید. همان گونه که ساراپ اشاره می کند،  امروز سیاست آموزشی بیش از آن که ایده آل مبهم اومانیستی تعلیم و تربیت را مورد عنایت قرار دهد، انگشت تأکید  بر روی مهارت و کارآموزی می فشارد. این قضیه خصوصا بر اتحادیه های مهم انگلیسی دشوار آمده است:« شما با رتبه خود چه کاری را انجام خواهید داد؟»
    نه تنها معرفت در جوامع پست مدرن با مشخصه سودمندی تعریف و توصیف می شود که حتی به نسبت جوامع مدرن به گونه ای متفاوت معرفت توزیع شده، انباشته می شود و سامان می یابد. علی الخصوص، ظهور فناوریهای الکترونیک و رایانه ای شیوه های تولید، توزیع و مصرف معرفت را در جامعه ما دچار دگرگونی کرده است. در واقع، ممکن است عده ای بگویند که پست مدرنیسم به واسطه فناوری فوق العاده رایانه که از سالهای 1960 به عنوان نیروی غالب بر همه عرصه های زندگی اجتماعی آغاز می شود، بهتر وصف شده و با آن تقارن می یابد.
               در جوامع پست مدرن، هرچیزی که نتواند به فرم و صورتی تشخیص پذیر و قابل انباشت به وسیله رایانه ترجمه شود – مثلا هرچه که نتواند رقم پذیر شود- از تبدیل شدن به معرفت باز خواهد ماند. در این پارادایم همانند آنچه که در پارادایم مدرن وجود دارد، جهل نقطه مقابل معرفت نیست بل که بیشتر در برابر «noise» قرار دارد.هرچیزی که به مثابه نوعی معرفت تعیین و تعریف نشود، «noise» است، چیزی است که در این سیستم به هیچ هم گرفته نشده، قابل تمییز به عنوان هیچ چیز نیست.
    لیوتار در این باره ( که ساراپ نیز زمان بسیار زیادی را صرف تبیین آن کرده) می گوید که پرسش مهم برای جوامع پست مدرن این است که چه کسی تصمیم می گیرد که معرفت چیست؟ کدام و چه کسی می داند که چه چیزی نیازمند تصمیم گیری است؟
           این قبیل تصمیمات درباب معرفت، شرایط و صلاحیت های اومانیستی مدرن و درعین حال قدیمی شده را به چالش نمی کشد و آن را درگیر نمی سازد: فی المثل، معرفت را( ازحیث تکنیکی) به عنوان حقیقت یا (از حیث اخلاقی) به عنوان خیر و عدالت و( ازحیث زیبا شناختی) به عنوان زیبایی مورد ارزیابی و سنجش قرار می دهد.  افزون بر این، لیوتار می گوید معرفت تابعی از پارادایم بازیهای زبانی است. [درست] مانند آن چه که از سوی ویتگنشتاین مطرح گردیده بود. من قصد ندارم وارد جزئیات نظر ویتگنشتاین در باب مساله بازیهای زبانی شوم؛ ساراپ به نحوی بسیار شایسته این مفهوم را در مقاله اش برای کسانی که علاقه مند باشند، به دست داده است.
    پرسشهای بسیاری هست که در زمینه پست مدرنیسم می تواند مطرح شود. یکی از مهمترین این مسایل سیاست است که به طرزی پیچیده – یا بعضاًََ به آسانی- آیا چنین حرکتی به سمت تفرق، موقتی بودن، عملکرد و عدم ثبات چیزی خوب است یا بد؟ در پاسخ به این پرسش، جواب های گوناگونی وجود دارد. در هر صورت، در جامعه معاصر ما میل به بازگشت به سوی دوران پیشا- پست مدرن ( تفکر اومانیستی و مدرن عصر روشنگری)، حاصل وابستگی به سیاست، مذهب و نحله های فلسفی محافظه کار است. در واقع به نظر می رسد که یکی از نتایج  پست مدرنیسم عبارت از خیزش بنیادگرایی به عنوان شکلی از مقاومت در برابر تفسیرگری کلان- روایتهای منطوی در حقایق دینی باشد. این مسأله شاید ( برای ما در ایالات متحده، به هر تقدیر) با مشاهده بنیادگرایی مسلمانان در خاور میانه، آنجا که کتابهای پست مدرن نظیر آیات شیطانی سلمان رشدی توقیف می شود، مشهود تر و‌ قابل لمس تر‍‍ باشد، زیرا چنین کتابهایی ساختارهای  این قبیل کلان- روایتها را در هم می شکنند.



    تقارن میان نفی پست مدرنیسم و محافظه کاری یا بنیادگرایی احتمالا تا اندازه ای  روشن خواهد کرد که چرا اعتراف صریح پست مدرن به تفرق و تکثر، می خواهد  لیبرالها و رادیکالها را به سوی خود بکشاند. تا حدودی همین مساله دلیل آن است که چرا نظریه پردازان فمنیست، پست مدرنیسم را این همه جذاب و پر کشش یافته اند. چنان که افرادی مانند ساراپ، فلاکس، و بودلر همگی بدان اشاره کرده اند.
    منابع:
-حجت‎الاسلام والمسلمین یدالله دادجو. مقاله  اسلام ومدرنیته
- مدرنیته و مدرنیسم، ترجمه و تدوین حسینعلی نوذری، ص 65.
- داریوش عاشوری، ما و مدرنیته، ص 285.
- مجله‎ی پگاه حوزه، ص 9.  
  - علی ربانی گلپایگانی، بحث‎هایی از فلسفه‎ی دین و کلام جدید، ص 26.                                                    6-مرتضی مطهری، مجموعه آثار، ص 401.  
 7- اینترنت : مدرنیسم و پست مدرنیسم اثر مری کلاگر  ترجمه سعید زهره وند در مجله فراسو ،زاویه83